رنگ صداقت

رنگ مورد علاقه ی من

خداحافظی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس

هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس

 

سلام ودرود به تمامی دوستان نیک و یاران همراه.

اندر احوالات دلم همین گزیده از اشعار«شاهبداغی»  بس که میگه:

«گویی که سال هاست/من با کسی، که نه، گویی که با خودم/من قهر بوده ام...

اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر/ در انتظار چه؟/ خود نیز مانده ام/

بی پرده با تو بگویم عزیز دل/ یک شب چه کودکانه به خوابی سپید و پاک/

 ناگه چنین بزرگ،من از خواب جسته ام/ در این زمانه آدم بزرگ ها/ من سخت گشته ام/

 گویی کسی شبانه، کودکی ام را ربوده است...

آری منم، که دفتر عمرم نوشته ام/ بدخط ،سیاه ،خط خورده/ کسی را گناه نیست/ آه ای خدای من...

باید دو کاسه آب بریزم به پشت سر/ باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم/

باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای/ تا هست دفتری/ تا مانده برگ نو/

باید تمام ورق های رفته را/ خط خورده یا سیاه/ دیگر ز یاد برد...

ساعت نماند ورفت/ در این دو روز عمر/ پیروز آن کسی/ که در دفتر حیات/

 تکلیف هر چه بود/این مشق زندگی، زیبا نوشت و رفت.»

 

و اما...  هر اومدنی یه رفتنی داره، مگه نه؟!

دکتر شریعتی می فرمایند: «... به خلوت خویش بگریزی و قلمت را به دادخواهی بخوانی و با او به درد گفتن بنشینی و همه ی آن حرفها که در این دنیای کور و کر مخاطبی ندارند، در جان او که خدا به جانش سوگند می خورد بریزی و غم غربت را و درد تنهایی را با او...»

شاید دلیل آمدنم این بوده باشد... اما دلیل رفتنم  : معلومم نیست که گفتارم شایسته ی نوشتار باشد و... دیگرهیچ!

سپاس گزارهمه ی شما وقدردان محبت هاتان هستم وآرزومی کنم صفحه های دفترحیاتتان به رنگ صداقت باشد...دعا یادتون نره.... خداحافظ  رفقا!

   + مهسا ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
    به رنگ صداقت بنویس ()

دل خوش!!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به شما-این شعر از مجله ی موفقیت گرفته شده:

دل خوش نزدیک است!
باورش کن!
وبگو! داد بزن!
آی، ای مردم شهر دل خوش نزدیک است
و اگر شاعر باران و طبیعت پرسید: "دل خوش سیری چند؟"
دست در دست شعورش بدهیم
تا که با هم برسیم سر یک کوچه ی سبز
و نشانش بدهیم، دل خوش یعنی که:
پدرت امشب هم، به سلامت برگشت!
وقت صبحانه، خدا،
از سر سفره ی مهر، لقمه ی عشق به مادر می داد،
دل خوش یعنی که:
خواهرت مثل تو خوشبختی را، از لب پنجره آویزان کرد،
یا همین کودک دیروز و پریروز خیال، مرد امروز نگاهت شده است
دل خوش نزدیک است
دل خوش آنجایی است که هوایش همه از عطر کسی لبریز است،
که تو از راه دراز، از دل ابر امید، از خدا هدیه گرفتی و سپس،
شکر آن یادت رفت!
دل خوش چشمانی است
که در انبوهی هر غصه و غم
آن یکی لحظه ی شیرینش را
از سر شوق و شعف می چیند
دل خوش نزدیک است!
دل خوش یعنی که: مثل هر صبح بهار، از دل شبزده و سرد غرور
بر سر باغچه ی قلب همه،
گرم و شیرین و پر از مهر بتابیم و سلامی بدهیم
تا دل بسته ی هر دانه ی مهر، با حضور من وتو
تا خود سبز خدا رشد کند،
دل خوش نزدیک است! پی آن تا ته دنیا ندویم
یا در اندیشه ی دیروز
به آرامش آن شک نکنیم
دل خوش نزدیک است!
باورش کن!
وبگو ! دادبزن: آی ای مردم شهر،
دل خوش نزدیک است!!!!!!!

پ.ن. شاد باشید و موفق ... در پناه ایزد منان ...التماس دعا 

   + مهسا ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
    به رنگ صداقت بنویس ()

بیداری تو

بسم الله الرحمن الرحیم

... خداوند خورشیدی ست که از پشت پلک های تو طلوع می کند. نه آن که چشم باز کنی و خدا را ببینی، بلکه چشم باز کن تا خداوند از دریچه ی چشمان تو به زندگی نگاه کند. خداوند در نگاه تو نشسته است. او منتظر بیداری توست. بیداری تو، طلوع خداوند است....

از: « مسیحا برزگر»

پ. ن با تاخیر ٣ روزه:سلام و درود بر دل های پاکتان- عزیزان دوشنبه 28 ام اردیبهشت،روز بزرگداشت حکیم عالی مقام خیام بوده که روز ریاضی نام گرفته- پس خیلی روز مهم و خوبیه!! برا من که اینطور بوده...اما خب از اونجایی که به قول "فریدخان سپهری" هیشششکی ما رو دوس نداره!! اصلا یادشون هم نبوده که به روی مبارک بیارن !اما شماها بدانید و آگاه باشید که... که همین دیگه!!!سپاس گزار صداقتتان، مهسا

   + مهسا ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
    به رنگ صداقت بنویس ()

پایان تردید

یا لطیف...

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

زیر باران، روی یک شاخه گل سرخ

در کنار غم و اندوه دلی

یا میان خوشی و بی دردی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار غزلی از حافظ

در میان گریه

در پس نومیدی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار همه ی باورها

یا میان هرچه ناباوری و تردید است

پس یک خاطره ی تلخ

بعد اندوه جدایی

بعد دل بستن و بگسستن و دل گیر شدن

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

تو خودت اصل حضوری

درک من محدود است

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

یاری ام کن بتوانم

روی نومیدی و یاس

روی این بی خبری

خط بطلان بکشم

و مددهای تو را

از دل و جان حس بکنم...

   + مهسا ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
    به رنگ صداقت بنویس ()

....

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلامی گرم، با درودی پاک ...

چطورید رفقا؟ امیدوارم از من بهتر باشید!

 

این روزها قلمم یاری نمی کنه تا حرفهامو اونجوری که می خوام بزنم؛ گاهی لابلای شعرها و کتابها دنبال حرفهایی آشنا با حال و هوای دلم میگردم شایدم دنبال یکی که مثل من فکر می کرده! البته ناگفته نماند که همیشه به این نتیجه می رسم:

 «صلاح کار کجا و من ِخراب کجا / ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا»

***

راستی دو تا پرستو که پارسال هم مهمون ما بودن امسال هم قدم رنجه کردند و تشریف فرما شدند! پارسال که یکی شون رو تخم ها می نشست و اون یکی غذا می آورد، بعدش هم بچه دار شدن و بعدش هم رفتن. امسال نمی دونم اینا بچه هاشونن که برگشتن یا نه خود پدر و مادره ان!؟

گفتم پرستو... صبح های زود اینجا پر میشه از صدای آواز پرنده ها! اونها به خدا چی میگن؟ بعضی ها می گن که اونها حمد خدارو می گن و باهاش راز و نیاز می کنن ... فکر کنم دست به دامن خدا میشن تا از شر آدمها در امان باشن!

***

انقدر اینجا بارونهای قشنگ اومده که نگو- این همه رحمت یگانه ی مهربان را سپاس!

***

روزهای تقویم می گن خیلی وقته که بهار اومده اما این روزهای زندگی....تلخ و سرد و زمستونی.... طولانی شد- این دفعه امتحان خدا خیلی طولانی و سخته- دوباره دارم می افتم – خسته ام؛ خیلی خسته..... به اینها می گن انرژی منفی؟؟؟ الان حالتون بد شده از خوندن این جمله ها؟ ... خب ..... زندگی زیباست! بخند تا دنیا به روت بخنده!!! راست می گم(!)

***

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

(خدایا من که امانت دار خوبی نبودم ! اگه یه روز برگشتم پیشت ... نمی دونم چه جوری با چه رویی تو چشمهات نگاه کنم و بگم ... چی بگم؟؟؟ اصلا چی دارم که بگم؟؟؟)

***

پی نوشت: حکایت دلم این روزها شده حکایت ابرهای بهار! اگه با خدا حرف زدین سلام منم بهش برسونید و بگید دلم براش تنگ شده !افسوس

   + مهسا ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    به رنگ صداقت بنویس ()